خاطرات کودکی (قسمت سوم )

 کودکی آنقدر زیباست که  تنها بدرد همان  سنین کودکی می خورد !

کودکی و سادگی ، کودکی  لذت زندگی ،

زیبا یی رویاء های شیرین، بازی های کودکا نه ، 

لذت خوردن  یک کلوچه ، شیرینی ، آب نبات چوبی،

 کودکی و روز اول دبستان ،

بوی پیراهن مادر یا  ورق های تازه کتاب  !

 بچه های  مدرسه  ، 

خانم معلم !  

 نمره بیست املا ء ! 

 نوشتن آب . بابا ،  نا ن!

تلاش برای خواندن تابلوی  سر دکا نها ،

کودکی شیرین زبانی برای مادر ! ، ...   

کودکی و رفا قت  با  گل وچمن . پرنده  - بوی بهار ، عید ،  و عیدی،

کودکی زمستان – آدم برفی – برف  بازی  - تعطیلی  مدرسه !

 شاید این  کلمات ؛ همه  کودکی مان  بوده است .

***

 در یک روز بهاری  هنگامی که  شقایق های وحشی  زرد و نارنجی در باغمان  غنچه ها یش را باز کرده بودند ، برادرم که به  به مرخصی آمده بود با خود دوربینی  بهمراه داشت از ما (من و مادر و پدر  ) خواست تا عکسی در میان گل های باغ مان بیاندازیم . آن روز من سنی بین سه یا چهار سال داشتم  مادرم از رفتن  به باغ  برای  گرفتن  عکس  امتناع می کرد.باصطلاح ناز  می کرد که عکس بگیرد! برادرم  با چوبی ( بشوخی ) وی را  مجبور به گرفتن عکس می کرد . بلاخره  پس از رفتن در میان گل های شقایق زرد  وحشی  باغمان، پدرم  مرا بغل  نمود  و ما سه تا یی  یک عکس سیاه سفید اندا ختیم  . برادرم آنقد ر عکس را  نزد خود نگه داشت تا بزرگ  شوم و آنگاه  آنرا  بمن بدهد تا  اولین  عکسی باشد که از دوران کودکی ام همراه داشته باشم . ..  



                                          *

    سال 1340 دیگر زمانی بود  که تمدن جدید  جای خود را  در کشور ما  نیز  باز کرده بود و موج  تحول و آغاز دوران نو  شروع  شده بود . بسوی تمدن بزرگ  ( شعاری  که شاه می داد )  راهی بود،  که  بطور طبیعی  جهان  تحت تاثیر آن قرار  گرفته  بود.   دیگر  آثار پیشرفت  تمدن  در کشور  هویدا می شد  .

      شاید   اولین  ا ثر تکنولوزی که  در محلمان  استقرار یا فته بود  ماشین  شالی کوبی  ( برنج کوبی) بود . دستگاه دیزلی ا ین ما شین  با هندل روشن  می شد و با آب در گردش  خنک می شد  ، نیرو  توسط   تسمه های  بزرگ  و  بلند   به   قسمت های   دیگر  ا نتقال می یا فت .البته خودروهایی مانند جیپ یا بارکش های بزرگ دیده می شدند اما راه های مواصلاتی برای رفتن آنان به روستا ها وجود نداشت .

 

    رادیو و گرام  با صفحه های بزرگش  کم و بیش  در بعضی  از مکان ها  دیده می شد، .همسا یه مان یک رادیو  داشت و با یک سیم  بعنوان آنتن  تا سقف خانه آنرا کشیده بود تا اینکه  بتواند  صدای واضح تر داشته باشد ،و من با  خواهش  از پسر همسا یه ام می خواستم  تا اجازه دهد   را دیو اش  را  روشن نما یم .  اما  بعد ها برادر بزرگم  که یک ارتشی بود  برایمان یک رادیو  یک  موج  فرستاد .  بعد ها تمامی بر نامه های  رادیو را با همان رادیو  دنبال میکردیم مثلا ً شب های جمعه  گوش به دا ستا نش می دادیم .

 مردم از  ا ینکه  صدای رادیو را که  از رشت پخش می شد  و آنان  در  فاصله های  بسیار دور  توسط  گیرنده شان  می شیدند   تعجب   می کردند اما به دنبال علتش نبودند .صدای  رشت برای  دو استان گیلان و مازندران پخش   می شد .پدرم از یک نفر نام می برد که می گفت روزی شود که در رشت صحبت کنند ما در این روستا  می توانیم بشنویم !

      هنگامی که  برای  اولین بار تلویزیون  دیدم  دیگر نو جوان بودم.  فردی  که مالک بخشی از زمین های  روستای مان بود ؛ بر روی خودروی   پیکان خود  ( در  محلمان  )  تلویز یون 14 ا ینچ سیاه و سفید را که با باطری ماشینش   کار می کرد   روشن گذاشته بود. اما هنگام  دوازده سالگی ام  تلویز یون های  سیاه سفید  در خیلی از منازل  و بخصوص  قهوه خانه ها برای  جذب  مشتری  وجود داشت . ما هنگامی که بصورت  دو شیفت به مدرسه   می رفتیم  به دلیل دوری مدرسه تا  روستا یمان در  هنگام  ساعت بیکاری بین دو شیفت   (هنگام  صرف  نهار) به یکی از  قهوه خانه های  شهر  فومن  می رفتیم تا   بر نامه ها ی تلویز یون را تماشا کنیم . اما  سینما  پیش از اینکه تلویزیون  عمومی شود در  شهر ها فعا لیت داشتند . بعد ها  که به سن جوانی  پا می گذاشتم  شنیدم  تلویزیون رنگی هم وجود دارد .

موسم عید بود و فصل دیدار ها ،  من و برادرم و پسر همسا یه مان شب را در "روستای  شنبه بازار"  منزل دائی  دو ستمان بسر بردیم .آن شب  شام را "  زینب   "دختر دائی  دوستمان  با  نیمروئی از  تخم اردک با شوید  فراوان بر روی آن ،  از ما پذیرایی کرد، نیمروی اردک یکی از غذا های لذیذ و دوست داشتنی ام بود . صبح فردای آن روز تصمیم گرفتیم  که برای دیدن فیلم به سینما  در فومن برویم. این اولین باری بود که  به سینما می رفتم  .دم عید بود و تو جیبی مان  بد نبود ،  بلیط سینما 5 تا  20 ریال بود . آنقدر که برادرم و دیگران ازفیلم  سینما و تاریکی سالن آن گفته بودند دوست داشتم آنرا ببینم ! .  

     قیمت  صندلی های  چوبی  جلوی اکرا ن  فیلم ، ارزان تر بودند . فیلم ها دو قسمتی  بود و برای  اینکه ا پراتور  حلقه دیگر  فیلم را  جا بزند  چند  دقیقه ای        با یستی  صبر می کردیم . در سینما  سیگاری ها براحتی  سیگار می کشیدند  و خوردن  تخمه یکی از  تنقلا ت و  برنامه های تفریحی  بیننده فیلم  بود  . فیلم ها همه سیاه و سفید بودند و معمو لاً  در پیش پرده فیلم  تبلیغات مواد خوراکی و  نمایشی از  پادشاه  کشور بود که  در زمانی  که شاه در فیلم  ظاهر می شد  تماشا چیان به احترام بلند می شدند !       

   در هنگام نمایش فیلم مثللاً زمانی که  هنر پیشه می خواست از بازیگر ی که نقش نامردی  را داشت ؛انتقام بگیرد ، همه سوت و دست می زدند و لذت می بردند !

   بعد ها فیلم های  رنگی با  کیفیت پا یین  وارد  سینما ها شد ند ، ومن   به دلیل عادت به فیلم های سیاه سفید ،  چندان لذتی ازآن فیلم های رنگی  نمی بردم  !

 

/ 0 نظر / 7 بازدید