سیزدهم شهریور هر سال یاد آور شهادت دوست و برادر عزیزم ابراهیم نوری مقدم است . سال 59 بود و من به همراه وی و چند نفر از  همکلاسی ها و آشنایان  همدوره شدیم که از جمله  آنان ، شهید کاظم آرش از نوگوراب فومن بود.در آن سال ها  ما دیپلمه ها بایستی برای اعزام از طریق ژندارمری تالش اقدام می کردیم به همین  خاطر شب را در یکی از منازل یکی از آشنایان ماندیم تا فردای آن روز  ساعت اعزاممان برای پادگان شاهرود فرا رسید .بعضی از مسائل فکری ای که بای بنده وجود داشت منجر بدان شد که پس از چند روزی پادگان شاهرود را ترک کنم . این تصمیم و باز گشت دوباره ام به پادگان منجر به جدائی مان در همدوره  گی شد بنحوی که بنده را به چهل دختر بردند. این موارد باعث گردید که در تقسیم  بندی پس از دوره آموزشی  بنده از ابراهیم و سایرین جدا شدم ...

کسی نبود که از سیرت خوب و خوش اخلاقی ابراهیم  و کاظم آرش  بی خبر باشد. ابراهیم در جنگ داخلی توسط کومله  در حالی که در حال کمک به سربازی بود  ، مورد اصابت تیر دشمن قرار گرفت .یاد این  عزیزان گرامی باد . 



تاريخ : ۱۳٩٤/٦/۳ | ۸:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : یونس محمدی پور | نظرات ()

    بهداشت فردی و اجتماعی  چندان رعا یت نمی شد ،  اکثر کودکان  مبتلا به کرم کدو و         ا سکاریس و  شپش و بیماری های مختلف  بودند .

      بدن  آدمی  در شرایط مختلف  خود را با محیط  سازگار  می کند و مردم با چنان وضعیتی  عادت  داشتند  و برای  هر بیماری ای  به  دکتر مراجعه نمی کردند  . اصلاً بهبود بیماری شرط لازمش رفتن به نزد پزشک نبود.  



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٢٤ | ۳:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : یونس محمدی پور | نظرات ()

 دیروز بلاخره چشممان به اسفالت جاده روستا ی مان پامسار روشن شد. جاده ای که  من نیز برای اسفالت شدنش پی گیر بوده ام .به همین خاطر چند  هفته قبل  یک راست زنگ زدم به رئیس اداره راه ترابری فومن . البته  فهمیدم آن سر پری را که بعد انقلاب داشتیم بایستی کنار بزاریم  ، کارها از روال دیگری  امروز می گذرد! بعد از انقلاب بود که  جهاد سازندگی  (هنوز وزارت نشده بود ) تا می گفتی فلان جا نیاز به شن ریزی دارد تا می گفتی فلان روستا نیاز به پل دارد بلافاصله اقدام می کردند. کوچه  شوسه ای که از کناز منزل مان در روستای پامسار می گذرد عموما ً توسط ما جوان ها  شن ریزی شد .یه روز هم که  بر پشت تریلی  متصل به تراکتور  ، که حامل لوله های سیمانی 80  بود من و مرحوم ابراهیم نوری مقدم و مرحوم میر جمال میر قنبری و...؟ دیگر نشسته بودیم که  در وسط راه  تریلی حامل مان همراه با  لوله های سیمانی توی گودال کنار جاده  منحرف شد و برگشت البته  الحمدالله ما جان سالم بدر بردیم .بهرحال... زمانه عوض شده است و در موقعیت دیگری هستیم .گویا قرار است مدیران و رؤسا  دست اندر کار  فومن برای بازدید  جاده اسفالت شده بیایند  و با دیدن پرده تشکر اهالی! کیفی کنند.مگر نه اینکه  اسفالت ، آب و گاز و دیگر امکانات  حق مردم است .؟بعد به این نتیجه رسیدم که هر قدر از تاریخ وقوع انقلاب بدور می شویم نه از انقلاب بلکه بواقع از اهداف  مان دور می شویم .../یونس محمدی پور - تاریخ نوشتار متن سال 89  عکس پایین :  کوچه کنار منزل مرحوم آدیم

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٤/٢٦ | ۱:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : یونس محمدی پور | نظرات ()

ظروف  غذا ی مردم  از جنس سفال ، چدن لعاب دار و یا  چینی  و مس بود ، با  ازدیاد  ظروف سرامیک و روی،  ظروف مسی از بین رفتند، اما هنوزم (دردهه 90) آش های نذری ای که  می سازند، از دیگ های ( تیان  )بزرگ  مسی استفاده می کنند  .

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٤/٢/٢۱ | ۸:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : یونس محمدی پور | نظرات ()

کشاورزان رعیت  ارباب  بودند و خشکسالی و آفت  مردم را اذیت می کرد  از طرفی آنان مجبور بودند تا  مقداری از محصول  برنج خود را سالانه به  ارباب  با بت  اجاره زمین بدهند  . هر چند ( همچون الان) در  کنار کشت برنج ، به باغداری و  نگهداری  چند راس  گاو  می پرداخته اند اما نا چیز بودن  مقدار زمین  زیر کشت  و بیکاری  طو لا نی  پس از بر داشت محصول مزرعه ، مکا نیزه نبودن  کشا ورزی   ، پا یین بودن  باز دهی محصول ،  عدم آشنا یی با اصول  مهندسی  کشت ،  عدم توسعه  را ه های موا صلا تی ،  افزا یش   هزینه ها ی  کشت  و نشنا ختن   عوامل  توسعه ،  عدم تلفیق  اصولی دا مداری  یا  کشت محصول  دیگر با  کشت بر نج ، عدم حما یت  دولت و بیمه از کشاورزان ، خرده کشا ورزی  و  عوامل   فرهنگی و اجتماعی  دیگر ، موجب  گردیده

تا مردم روستای من فقیر بمانند.

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٩ | ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : یونس محمدی پور | نظرات ()

هنوز هفت سالم نبود  که برای آمادگی به دبستان ده مان  می رفتم .ساختمان دبستان  از نوع گِل بود یعنی مخلوطی از گل و آب و کاه را لگد مال می کردند و با برش هایی که بصورت تیکه های بزرگ می ساختند از این تیکه های گِلی بعنوان چیدمان استفاده کرده بودند.



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/۱٥ | ۸:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : یونس محمدی پور | نظرات ()

آنقدر  کوچک بودم که  مادرم بایستی  دست مرا می گرفت تا با خود به  جائی ببرد.

روز جشنی بود مردم در میدان شهرداری  فومن  جمع شده بودند تا به تماشاچی بند بازی  ( لافند بازی -در اصطلاح محلی – گیلکی ) باشند. 

 

بقیه متن را در " ادامه مطلب " بخوانبد

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۳/۱۱/۱٥ | ٥:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : یونس محمدی پور | نظرات ()

دوران شیرین کودکی /رادیو ،تلویزیون ، سینما 

هنگامی  که قلم بر کاغذ می سایم  به زحمت  دوران کودکی ام را بیاد می آورم ! تازه از شیر خوردن افتاده بودم اما گاه هوس خوردن شیرمادر می کردم وبا دیدن خواهرم در گهواره  ،من نیز  هوس لا لائی  گهواره را می کردم ! زمانی هم  که  دیگر بزرگ شده بودم  و ازمادرمان  طلب شیر  می کردیم ؛مادر تهدید می کرد که سینه اش را فلفل  خواهد زد ! در گهواره ای که  بزرگ شده بودیم  گویا برادران و خواهرانم نیز در آن  با تکان های مادر لا لائی کرده بودند ! 




ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/٢٧ | ٩:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : یونس محمدی پور | نظرات ()

از سری مجموعه خاطرات کودکی ام(قسمت دوم )

  

       کودک بودم ، آنقدر که خودم را نمی شناختم و زمانی که قلم بر کاغذ می سایم به زحمت  دوران کودکی ام را بیاد می آورم ! تازه از شیر خوردن افتاده بودم و گاهی که خواهر کوچکترم  از مادر شیر می خورد   هوس خوردن شیر می کردم .  وبا دیدن خواهرم در گهواره  ،من نیز  هوس لا لائی  گهواره را می کردم ! زمانی هم که دیگر بزرگ شده بودم و ازمادرمان  طلب شیر  می کردیم ؛مادر تهدید می کرد که سینه اش را فلفل خواهد زد ! در گهواره ای که بزرگ شده بودیم  گویا برادران و خواهرانم نیز در آن  با تکان های مادر لا لائی کرده بودند ! 

 

    

  عکس :خانمی از اهالی آلال گوراب فومن (تزئینی)

بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/۳ | ٩:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : یونس محمدی پور | نظرات ()

        از سری مجموعه خاطرات کودکی ام( قسمت اول )

هنگام تولدم :

       در سال 1340  هنگامی   زنی  میخواست  زایمان کند  ، دنبال  قا بله   ( ماما ) می رفتند تا  زا یما نش  در همان محل سکونتش ا نجام  گیرد .  چرا که آن زمان ، دسترسی به زایشگاه  یا امکانات برای انتقال بیمار و سایر امکانات  وجود نداشت . 

عکس : پدر و مادر وخودم 

برای خواندن  ادامه متن   " ادامه مطلب " را کلیک فرمایید.



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۳/٦/٢۳ | ۱:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : یونس محمدی پور | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.