ارباب  رعیتی

     

     زمین های روستا معمولاً  از آن  فردی که  در آن سکنا داشت نبود ، بلکه  صا حبان اصلی آن معمولا ً در شهرها زندگی می کردند و کسا نی که بر زمین  وی کار می کردند  رعیت  او محسوب می شدند. رعیت موظف بود تا  از محصولی  که بر روی زمین ارباب کسب می کرد  سهمی به ارباب بدهد  اما اربابان   ذائقه ای  طمع کارا نه داشتند  و معمولا ً  بر رعیت ستم می کردند .

     ارباب ما  یک ارتشی  و ساکن رشت بود و گاهی با خانواده  خود  به  منزلمان می آمد  ،پدر و  مادرم موظف بودند تا با رعایت شئونات خاص ارباب رعیتی ،  حسا بی از آنها با غذا های لذیذ پذیرایی  کند . هنگام  حضور شان ما بچه ها  نیز مواظب خود مان بودیم  تا موجب  نا رضایتی شان نشویم .

   اربا ب رعیتی  بعد ها بدستور  شاه بعنوان اولین اصل از اصلا حات  ا نقلاب  سفید   ملغی اعلا م گردید   ( از دیگر  بند های انقلاب  سفید شاه: ملی شدن جنگلها و مراتع -  فروش سهام کارخانه های دولتی بعنوان پشتوانه اصلا حات ارضی -  سهیم شدن کارگران در سود     کار گاهها  - اصلا ح  قانون انتخا بات -  سپاه  دانش -  سپاه بهداشت  -  سپاه ترویج و آبادانی  - خانه های انصاف  بود )  این اصول با خط درشت بر بسیاری از  دیوارها ( از جمله  در میدان بهارستان  در محوطه مجلس  سابق )  و  پوستر ها  مادام ، تبلیغ می شد . و حکومت  آن اصول  را بعنوان  افتخارات  خود  مادام به  ا نظار مردم می گذاشت و آنرا مسیری برای تمدن بزرگ می دانست.

      هنگام ملغی شدن اربا ب رعیتی  و  با نزاع ا ی  که پدرم   با اربابمان  داشت کار شان به دادگاه هم کشیده شد و  پدر(مرحومم)  داستان   شکایت پیش قاضی و بازپرسی  را مادام  بعنوان  یک  افتخار و دفاع از  حق  خود  تعریف  می کرد ! مسلماً پایان دوره ارباب رعیتی حمایت  قاضی  از رعیت را   به همراه  داشت !

     دیگه زمان ارباب و رعیتی داشت به پایان می رسید که  روزی من و خواهرم  در سر کوچه مشغول بازی بودیم تا  که  اربا بمان  ، در سر کوچه  ایستاد و پدرم را  صدا کرد تا پیشش بیا ید. یعنی زمانی رسیده بود که دیگر  داخل حیاط مان نمی آمد. ،  اما پدرم  وقعی  نگذاشت و نیامد، و  در همان هنگام که منتظر  آمدن پدرم بود برای  خوش دستی  و فریب کاری ،  سه عدد سکه  یک ریالی  برای من و خواهرم  که مشغول بازی بودیم پرت نمود . ارباب  برای خودش عار و ننگ می دانست  که پول را داخل  دست ما ( رعیت  زاده ها ) بگذارد ! اما ما خوشحال از پولی  بودیم که بدست آورده بودیم  و بی  خبر از  تشری  که از والدینمان  خواهیم خورد ! 



تاريخ : ۱۳٩٤/٧/٢٢ | ۱:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : یونس محمدی پور | نظرات ()

قله درفک ، قله ای که بخوبی از پامسار  دیده می شود .



تاريخ : ۱۳٩٤/٧/٦ | ٥:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : یونس محمدی پور | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.